![]() |
![]() |
|
| عشق به ..... |
|
|||
|
+ نوشته شده در
87/10/25ساعت 15:46 توسط نازیلا سالمی |
|
|
بهت نمیگم دوست دارم قسم می خورم که دوست دارم. بهت نمیگم هر چی بخوای بهت میدم چون همه چیز من تویی. اگه یه روز چشات پر اشک شد دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی صدام کن قول نمی دم اشکاتو پاک کنم منم باهات گریه میکنم. اگه دنبال مجسمه سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی صدام کن قول میدم ساکت بمونم. اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی صدام کن قلب من تنها خرابه وجود توست. اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم بهم نگو کجایی فقط یه لحظه چشماتو ببند و بهم فکر کن
|
|
+ نوشته شده در
87/10/25ساعت 10:34 توسط نازیلا سالمی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
87/10/25ساعت 10:27 توسط نازیلا سالمی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
87/10/23ساعت 15:24 توسط نازیلا سالمی |
|
|
حتي وقتي ما نباشيم
زندگي ادامه داره...
حتي وقتي نبض ساعت بخوابه رو دست ديوار
زندگي ادامه داره...
حتي وقتي رو سنگ عادت ماها خاطره نداشته باشيم
زندگي ادامه داره ...
با منو تو بي منو ما زندگي صداش بلنده
پس بيا غزل نباشيم
بيا يك حرف سروده، بيا يك نغمه روشن
زندگي ادامه داره...
***
در اين دنيا كه مردانش عصا از دست كور مادر زاد مي دزدند
من از خوش باوري اينجا محبت آرزو كردم |
|
+ نوشته شده در
87/10/23ساعت 15:14 توسط نازیلا سالمی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
87/10/22ساعت 16:13 توسط نازیلا سالمی |
|
|
با من اگر پيمان نگهداري به ياري من تا نفس دارم به پيمان تو باشم عشق تو شد فرمانرواي هستي من تا هر چه فرمايي به فرمان تو باشم گر در تو حيران مانده ام بر من ببخشاي من دوست دارم كه حيران تو باشم حيران چشمان تو بودن رستگاري است بگذار تا حيران چشمان تو باشم |
|
+ نوشته شده در
87/10/22ساعت 16:12 توسط نازیلا سالمی |
|
کاش می شد غصه را زنجیر کرد
|
|
+ نوشته شده در
87/10/22ساعت 14:49 توسط نازیلا سالمی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
87/10/22ساعت 14:21 توسط نازیلا سالمی |
|
|
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعني همين شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم . استاد گفت :ازدواج هم یعنی همین. |
|
+ نوشته شده در
87/10/22ساعت 13:24 توسط نازیلا سالمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
87/10/01 - 87/10/30 |
| آرشیو موضوعی |
|
دوست داشتن-احساس |
|
RSS
|